First weeks of school

خب مدرسه‌ها وا شده و خیلی بیشتر از اونی که تصور می‌کردم سرم شلوغ شده... تقریبا همه روزای هفته به کلاس و وظایف TA می‌گذره و آخر هفته‌هام تا الان یا orientation بوده یا به هر صورت یه برنامه‌ای بوده...

هفته اول دانشگاه تقریبا همش به جشن و جلسه گذشت... جلساتی که باید برا آشنایی با ارگانای مختلف دانشگاه توش شرکت می‌کردیم و پر از غذا و اسنک و خوراکی بود! D: فان‌ترین معرفی قسمت سکیوریتی بود که قشششنگ داشتم می‌ترکیدم از خندهههه... اینجا انقد امنه که منِ ترسسسوو تنها تو خونه، شب باشه، در خونه باز باشه، صدا بیاد عمراً فکر بد نمیکنم و راحت می‌خوابم... کلا انقد اینجا امنیت زیاده که ضرر داره... هیچجوره آدم نیاز نمی‌بینه احتیاط کنه... :))) بعد اینا چه تدابیری اندیشیده بودن... مثلا می‌گفت اگه شب تو کمپس راه می‌رین و حس می‌کنین کسی دنبالتونه حتی اگه اتفاقی هم نیفتاده به ما زنگ بزنین ما میایم با شما تا مقصدتون... اپلیکیشن فلانو نصب کنین اگه یهو یه جا بی دلیل واستادین خبر هم ندین ما یکی رو می‌فرستیم... یا اگه بنا به هر دلیلی ترس دارین به ما زنگ بزنین ما پشت تلفن با شما حرف می‌زنیم تا شما حس کنین به مکان امنی رسیدین :))) من کلا این بودم: وااااااااات؟!؟!؟ یادش بخیر حراست دانشگاهای ما خودشون دلیل اصلی ترس و وحشت بودن :)))) 

نمره اصلی دو تا درسی که دارم برا ارائه‌ی یه قسمت از درس و پروژه‌اس... حتی امتحان پایان ترم (که شفاهیه!) خیلی درصد کمی داره. ولی به ما گفتن که اگه نمره‌ی کمتر از A بگیریم aprove نمیشیم :| خلاصه تو این دو هفته پیش خیلی درگیر موضوع ارائه و پروژه هم بودم که تا اینجا تقریبا برا یکیشو تونستم به نتیجه برسم. کلاسا جالبه، خوشبختانه اصلا مشکل زبان ندارم و همه چیزو همونجا می‌فهمم تقریبا (تا اینجا البته D:) چند نفر از لهجه استاد و کلا متوجه نشدن شکایت کردن خصوصا یه ژاپنی داریم که واقعا زیاد مشکل داره و این خیلی به کیفیت تعاملاتش لطمه میزنه... راستی همین ژاپنیه روز اول به همه بچه‌ها یه دستمال که روش اوریگامی یه پرنده (ازونا که تو پریزن بریک پسره قسمتای اول درست کرده بود) گلدوزی شده بود و یه خودکار داد. خیلی گوگولیه ^_^ ولی انقد سخت انگلیسی حرف میزنه که آدم معذب میشه باهاش حرف بزنه انقد اذیت میشه... یه بار سر کلاس همش استاد می‌گفت اینو اینطوری میکنیم بقیش straightforward ه، این متد straightforward ه، خلاصه خیلی استفاده کرد، بعد این پسره یه سوالی پرسید که بازم هیشکی متوجه نشد منم حدس زدم فقط بعد بلند گفتم منظورش اینه که منظورتون از straightforward چیه؟ استادم نفهمید که این کلا معنی کلمه رو نمیدونه فک کرد فلسفی پرسیده... گفت پیچیدش نکن منظور دقیقا همون straightforwardه!! :)))) بنده خدا... :)))

آفیس سال اولیا و سال دومیا جداس، آفیس ما ۴ نفرس مال اونا ۲ یا تک‌نفره اس... روبروی آفیس من دو تا سال دومین که همیشه دارن سِگا بازی می‌کنن :))) دقیقا از همون نوستالژیکا که ازون شبه-فیلما می‌ذاشتیم توش ^_^ منم خودمو می‌قاطونم بازی میکنم همشم می‌بازم :))) فایت دو نفره‌اس... همیشه هم آخرش میگم چون سنیور هستی عمدا باختم که پیش دوستات حس بدی نداشته باشی :))))  یه بارم اومد گفت یه صندلی اضافه دارین یه ساعت به ما قرض بدین؟ منم همینطوری گفتم شما یه کافی-میکر دارین کلا به ما قرض بدین؟ گفت آره :))) یکی برداشت آورد گفت اضافیه تو اتاق ما :))) اصلا انتظار نداشتم!! خلاصه اینام باحالن...

غیر از من دو تا ایرانی دیگه هم هستن که خوشبختانه هم زبانشون خوبه هم نسبت به بقیه باهوش‌تر می‌نمایند :| دو تا بنگلادشی داریم که یکیش سوال می‌پرسه سر کلاس ولی سوالات به ششششدت ضاااایه... که اگه من جای استاد بودم حتما طوری جواب میدادم که حجالت بکشه... اونیکی هم اصلا حرف نمیزنه... یه هندی هم داریم که اونم اصلا حرف نمیزنه... یه قزاقستانی داریم که خیلی گندس، زن و بچه‌داره و کم و بیش فعاله... یه قرقیزستانی داریم که اداهاش خیلی ی ی ی شبیه دوستم نون هستش... هر دفه حرف میزنه یادش میفتم... بقیه هم کانادایین که زیاد حرف نمیزنن اونام، سرشون گرم کارای غیر درسیه (والیبال و فوتبال و بسکتبال و موسیقی و ... ) ما سه تا ایرانیا خوبیم فقد  

خونه هم از وقتی جو رفته سفر خیلی ی ی ی خوب شده... کلا دست خودمه دیگه... خدا رو شکر ^_^

لی هم از چین برگشت و کلی سوغاتی بامزه آورده برام... یه روزم منو برد London که تقریبا آیدنتیکال با همون لندن انگلستانه... اسم خیابوناش... معماری ساختمونا... برد دانشگاه قبلیشو نشون داد و رفتیم Music Building که ساختمان ۶ طبقه بود صرفا برا تمرین موسیقی... تو هر طبقه اتاقای کوچیک کوچیک که تقریبا عایق بود و تو هر کدومش یه پیانو بود. هر کسی با ساز خودش می‌ره تو یه اتاق و هر چقد بخواد تمرین می‌کنه، پیانونوازهام که پیانو هست تو اتاق... خلاصه رفتیم تو یه اتاق و کلی پیانو زد... خیلی مهارت داره واقعا... بعدم خونه‌ای که اونجا داشت و فروخته بودو نشون داد خیلی قشنگ بود... بعدم با هم رفتیم چک آخرشو از وکیل خریدار گرفت و خلاصه روز بامزه‌ای بود... از شهرش خوشم اومد ^_^

خیلی اتفاقی شدم نماینده دانشکده علوم‌کامپیوتر تو انجمن دانشجوهای گرد، GSA. جلسه اول رو هم رفتم جالب بود... ولی خب خیلی استرس وقت دارم... کارا خیلی زیاده... آخر هفته بعد هم باید بریم یه کنفرانس سه روزه مربوط به نژادپرستی، خیلی باید حواسم باشه این کارا از درس نندازتم.

خب برم بخوابم که فردا کلی ی ی کار دارم!

خدایا شکرت ^_^




منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/

last days of summer


این آخر هفته یه مهمون عزیز از ایران داشتم که خیلی ی ی دلم براش تنگ شد وقتی رفت. این خانوم اول رییس من بود موقعی که کار می‌کردم، تازه چند ماه بود که از کانادا برگشته بود و کار کردن باهاش به خاطر سیستم مدیریتی باحالش برام خیلی ارزشمند بود. بعد از مدتی هم با هم دوست شدیم و دیگه وقتیم که پیشش کار نمی‌کردم هزارگاهی بهش سر میزدم و I scratched her back, she scratched my back.
اومده بود به شوهرش تو ونکوور سر بزنه. اصلا فک نمیکردم اینهمه راه برا دیدن من از ونکوور بیاد. سنش از مادر منم بیشتره ولی انقد بهش احساس نزدیکی دوستانه میکنم که خدا می‌دونه.
وقتی رفتم دنبالش گفت فک میکردی اینجا باز همو ببینیم؟! منم گفتم دیگه فک نمی‌کردم دنیا اینقدررر کوچیک باشه!!
وقت خداحافظیم گفت دیدار بعدی اوکلند :))))
اینجام جاییه که جفتمون دوست داریم بریم. اصلا ایشون منو انقد به نیوزلند علاقمند کرد! جای چهارفصل، دارای منابع آبی زیاد (که چالش آینده بشر خواهد بود) و طبیعت بکر. و اینکه موقعیت کاریش هم خوبه.
حالا البته شوخی بود حرف آخرمون ولی خدا رو چه دیدی؟! شاید دیدار بعدی واقعا اوکلند! :)))
یه چند بسته قرص تقویتی برا مادرم اینا گرفته بودم قبل اومدنش که بهش بدم ببره ایران ولی فهمیدم معلوم نیس حالا کی برگرده دیگه بهش ندادم... حالا همه قرصا رو باید خودم بخورم تا اکسپایر نشدن :|

استادمم یه کتاب خیلی ی ی گنده داده بخونم که دنبال نخودسیاه فرستاده باشه چند هفته‌ای نکشونمش پای میز میتینگ! اما کور خونده! من می‌خوام زودتر موضوعمو قطعی کنم که کارو شروع کنم، be patient برا من کار نمیکنه!

باز دارم میرم یه کار والنتییر که البته اینیکی میدونم خوب و معقوله مثل قبلی نیست. لیدر گروهی شدم که قراره از دانشجوهای جدید استقبال کنن و کمپس رو نشون بدن و .... تو جلسه توجیهی که با والنتییرای دیگه بودیم اولش هر کی معرفی می‌کرد که سال چندمه و تجربه استقبال خودش چطوری بوده. به من که رسید من گفتم من سال اولیم و تازه اومدم ولی کسی از من استقبال نکرد!! this is not fair!! :D بعد همه می‌گفتن تو چقد زود سوشال شدی گود فور یو!!! منم گفتم اشتباه نکنین اومدم انتقام بگیرم D: I am goin to ruin their first day  خلاصه خندیدیم کلی... ولی بعضی ازین چینیا هر چند سالم که بمونن کانادا زبانشون هیچ پیشرفتی نمیکنه‌ واقعا... دختره دو سال بود اینجا بود نمی‌تونست حتی راحت خودشو معرفی کنه! من نمی‌دونم اینا چطوری نمره زبانشونو به مینیمم اپلیکیشن رسوندن!

برا این ترم تی‌ای درس theory of compuptation شدم و Lab demonstrator. از نظریه محاسبه خوشم میاد ولی هیچوقت نتونستم مسائلشو خوب درک کنم. اینو به فال نیک می‌گیرم که حالا مجبور میشم واقعا و عمیقا یادش بگیرم. ایشالا در این راه پیش دانشجوهای آندرگرد که مثل خوره‌ها منتظر یه سوتی‌اند شهید نشم :|

هوا هم واقعا داره سرد میشه. حتی آفتابم انگار اون آفتابی که تیزی نورش میتونست نصفت کنه و هرم گرماش سقفا رو ذوب می‌کرد نیس. دیگه خسته‌طور می‌تابه که فقط روشن کرده باشه. من دارم یکم مقاومت می‌کنم تو پوشوندن خودم که کم‌کم ادجاست بشم ولی به جاش دارم مریض میشم D:

برم یه مطلب پیش‌پردازش داده باید بخونم که دوشنبه یه شاگرد خصوصی دارم که خیلی گرگه! با کلی سوال خفن میاد! البته خوبم دارم ازش پول می‌گیرم نباید از دستش بدم! D:

خدایا شکرت ^_^ 



منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/

Busy to death

خب!! بالاخره وقت شد که بیام اینجا یه چیزی بنویسم! واقعا اصلا نفهمیدم که اکتبر چطوری گذشت!!!
خب از اوایل اکتبر شروع کنم... آها برای اولین بار شله زرد پختم، خداییش خیلی هم خوب شده بود   یه مقداریشو بردم برای همسایه بغلی که با صابخونه دعوا دارن. بعد روز بعدش دیدم تو میل باکس یه پاکت به نام منه و دیدم که خانوم همسایه خیلی رسمی کلی برا شله زرد تشکر کرده و منو برا شام ثنکس‌گیوینگ دعوت کرده! خلاصه ثنکس‌گیوینگ پیش اونا و خونواده و دوستاشون بودم و دقیقا به خاطر اینکه با صابخونمم بد بود خیلی می‌خواست با من نایس باشه که بگه ما خوبیم اون بده! خلاصه منم گرفتم مقصودشو و تا میشد ازش تعریف کردم D: دیگه آخرش برگشت گفت: اصلا خیالتو بذا راحت کنم تو هم عین دختر ما! هر چی خواستی به ما بگو :))))
(حالا بماند که بعدا که صابخونم از سفر اومد باز با هم دعوا کردن :))))) بیکارن به خدا مشکل ندارن حوصله‌شون سر میره الکی به هم گیر میدن...)

دیگه اینکه تو دانشگاه بودیم که فهمیدیم دارن اسنک و پیتزا میدن رفتیم بگیریم دیدیم جلسه رسمیه نشستیم مام  (من و یکی از ایرانیا). هی داشتن می‌گفتن فلان کنفرانس فلان جا کی میخواد بره هی یه سری داوطلب میشدن همینطوری دونه دونه کنفرانسا ثبتنام میشد تا اینکه آخریش دیگه همه ثبتنام کرده بودن غیر از ما دو تا. مسئول جلسه هم هی می‌گفت کی اینو میره؟! هیشکی هیچی نمیگفت... یهو باز رگ اکتیویم گرفت گفتم نمیدونم من الیجبل هستم یا نه؟ انقد ذوووووف کردن یهو همه گفتن آوکووووووووووووووررررررررررررررسسسسس!!!! دیگه کلا من چیزی نگفتم چند جمله توضیح دادن و اسم منو نوشتن منم گفتم پس این دوستمم میاد D: خلاصه اصلا نمیدونستیم وارد چه‌ بازی‌ای شدیم تا اینکه رفتیم کنفرانسه برا چند روز. در حالیکه همه حقوقمون برا کارای تی‌ای در غیابمون سر جاش بود و اینکه نفری ۳۰۰ دلار هم بهمون رسید و آخرش فقط یه گزارش از کنفرانس باید می‌نوشتیم که کللللی از گزارش من تعریف کردن و گفتن دقیق‌ترین گزارش کنفرانسی بوده که تا حالا بهشون برگردوندن و خودشون نامینیت کردن برا کنفرانس بعدی که تو وسطای نوامبر و یکی هم تو دسامیره :))))) خلاصه خیلی خوب بود. ینی فهمیدیم که اتفاقی وارد بازی خوبی شدیم D: دوست ایرانیمم برا کنفرانس دسامبر میاد باز. خود کنفرانسی هم که توش بودیم خیلی به درد بخور بود. درباره قوانین شرایط کار و امنیت و سلامت محیط کار و غیره بود و خیلی ی ی ی ی چیزا یاد گرفتم. کلا نتیجه کلیم این بود که اگه یکی بهم گفت بالای چشمت ابروئه حتما یه جا دقیقا برا همینم یه قانونی هس و میتونم سو کنم D:
خلاصه اینکه برا منی که با قوانین کانادا آشنا نیستم خیلی مفید بود.

از درسا و تی‌ایا هیچی نگم که همینطوری خودشون آینه دقن! همش تمرین، همش پروژه همش پرزنتیشن! و کلی هم غر از استاد evolutionary computing که بطرز ناباورانه‌ای پیچووند و اندازه ده صفحه هم به ما درس نداد و از نوامبر بقیه کلاس با لکچرای خودمون می‌گذره. واقعا هیچ ایده‌‌ای از این درس ندارم و کلی ی ی حرص میخورم وقتی یادش میفتم.

تی‌ای هم خیلی ی ی ی ی بیشتر از اونی که فک میکردم وقت می‌گیره. لامصصصب تصحیح کردن تمرینای نظریه محاسبه خیلی ی ی سخته!!! ژژژژژژژت وااقعا :| برا اونیکی درس هم مجبور شدم پایتون یاد بگیرم و خدا میدونه چطوری تو آزمایشگاه سوالا رو می‌پیچونم که تابلو نشه منم ناشیم تو این زبون. خب آخه این چه وضع تی‌ای دادنه حداقل پایتونو میدادن به یکی که قبلا کار کرده جاوا رو میدادن به من. الان برعکس شده. اونایی که تی‌ای جاوان پایتون بلدن جاوا بلد نیستن :(((

دیگه اینکه واااااااااقعا از اواسط اکتبر صبرم تموم شد و خیلی ی ی زیاد دلتنگ خونواده و دوستام، خصوصا مادرم میشم... خدا رو شکر که سرم شلوغه وگرنه واقعا نمیشد هندل کرد. خیلی دوست دارم زودتر این ترم مسخره تموم بشه، خیلی احساس خستگی دارم  

با لی هم همچنان خوبم و معمولا آخر هفته‌ها با هم میریم بیرون. آخر هفته پیش که هالووین هم بود خیلی تا دیروقت بیرون موندیم و کلی شلوغ بود خیابونا از آدمایی که خودشونو عجیب غریب کرده بودن. آبشار نیاگارا هم رفتیم و کلی هم اونجا الواتی کردیم تا پاسی از شب  ولی عوضش چنان ساعت خوابم بهم ریخت که جت‌لگ تهران-تورنتو اینکارو باهام نکرده بود. اونروزی میگه من سرچ کردم دیدم تو ایران پسرا باید ۳۰ تا ۴۰ هزار دلار کانادا به دخترا بدن موقع ازدواج :)))) فک کنم مهریه منظورش بود :))) انقد خندم گرفته بود گفتم اینا رو از کجا پیدا میکنی؟ (آخه قبلا هم خیلی چیزا هی از ایران می‌گفت :))) ) دیگه گفتم آره دیگه ببین به صرفت نیس به اونجاها فک نکن... گفت ایتز اوکی :)))) بعدشم آهنگ مرجان وحدت گذاشت تو ماشینش :))) بهش میگم من این خاتومو خودم تازه پیدا کردم تو چی سرچ کردی به این رسیدی؟!!! جالبتر اینه سعی میکنه باهاش بخونههه :)))) خلاصه بامزس اینم می‌‌خندیم کللی.

هعی ی ی... یکم استرس کارای باقی‌مونده این ترم رو دارم (که واقعا زیادن :( ) یکمی هم دلتنگیم شدید شده که باعث میشه یه وقتایی افیشنت نباشم. خدا به خیر بگذرونه، نه تنها رو تزم کار نکردم بلکه تو درسامم موندم... حالا تو این هیری ویری این آخر هفته هم میخوام برم Curling ! خیلی آخه بازی استراتژیک و هیجان‌انگیزیه!! به مدت تو یوتیوب صحنه‌های خوبشو نگا می‌کردم (مثلا این) بعد که اطلاعیه‌شو دیدم گفتم حتما باید برم!! حالا برم ببینم چطوریه، یبار تجربه‌اش بد نیست  خدا کمکم کنه واقعا... به کجا دارم میرم...  

و در نهایت!
همونطور که انتظارشو داشتم شاهد پاییز زیبایی هستیم... خیابونا و کوچه‌های قشششنگ... شهر رنگارنگ... واقعا پاییز أدمو عاشق میکنه... شاعر میکنه... خدایا شکرت ^_^




منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/

Looks like everything's nice

Oh we have the loveliest and sweetest and nicest weather for a while and I know it's not gonna last much as it's going to be very hot soon, but for now... I just wanna spend all my time outside!

As a result of this nice weather we (me and Li) have visited Toronto's central island and Sakura bloom park (which is wonderful in Spring and it only lasts two weeks. Yes the Spring lasts only two weeks here and we basically jump from coldest Winter to hottest Summer).

I was so disappointed getting a job and I was telling Li I don't get it why I don't hear back even from Tim Hortons' and he took a look in my resume and said: this is not kind of resume you send out for a cashier or shopping assistant! This is over qualified and they know you won't stay there for so long. So we started to make a stupid version and we didn't put anything there only a few of my volunteer activities. And yep! it worked! I have heard back from everywhere I gave this stupid version, no exception! Isn't it funny?! :PPPPPPP

So I am a little bit relieved about the job now and also I have a course as TA too, so it's gonna be alright this summer :)

I am also attending a conference in late May for a week and I know I will enjoy it a lot.

I am also resuming my violin practice which I've been pretermitted for such a long time and God knows how happy I am about this. Since during these years anytime I happen to see its case I was feeling guilty and now I have my friend back! ^_^

My landlord has come back from his trip around the world and no wonder everything is changed in home again. I have to adapt myself to his presence, but the good news is he will leave again for 6 or 7 months in September. So it's gonna be fine soon :D

Yeahhh... except my research everything else is good and I just keep my fingers crossed for finishing my career on time :|

Thant's for now ^_^

 



منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/

باز هم انگار... پریده از وسط تُنگ ماهی کوچک...

از لحاظ فیزیکی خیلی ضعیف شدم و این وضعیت رو چند ماهی هست که دارم ولی انقد حرفه‌ای ایگنورش کردم که فک می‌کردم ضعف جسمانیم به خاطر اینه که یه مدته ورزش سخت و جدی نکردم. وقتایی که می‌رم جیم انقد زود خستگی شدید می‌گیرم که انگار گرانش زمین سه برابر معموله و داره منو تو خودش قورت میده... بعد فک می‌کردم: ٰ منظم که تمرین کنم درست میشه الان این اوضاع نرماله ٰ 

تا اینکه دیگه بدنم کم آورد، یه روز صبح با سرگیجه‌ی وحشتناکی بیدار شدم که تمام دنیا دور سرم می‌چرخید. کوچکترین تکونی که می‌خوردم تمام دنیا می‌ریخت رو سرم، حتی گاهی بدون تکون... اون روز انقد حالم بد بود که تقریبا نتونستم از تخت تکون بخورم و اصلا موبایلمو چک نکردم و لی که خیلی پیام داده بود و زنگ زده بود رو نگران کردم، تا اینکه شب خودشو رسوند و با بدبختی تونستم یه چیزی بخورم اما بلافاصله همه رو بالا آوردم... بعد از این حالم خیلی بهتر شد ولی همش اصرار کرد بریم دکتر و من بهتش گفتم بره و گفتم فردا خودم میرم. بعدش چیزایی که انگار یه مدت تو دلش مونده بود رو شروع کرد به گفتن. که اصلا به سلامتیم اهمیت نمیدم و نمی‌تونم از خودم مراقبت کنم و کلی صغری کبری کرد و آخرش هم نتیجه گرفت من آدم افسرده‌ای هستم! نمونش نقاشیام که همشون حس منفی و ناراحت‌کننده دارن! :| (از اینکه گاهی عین بچه‌‌ها باهام رفتار می‌کنه خیلی بدم میاد)

حالشو نداشتم باهاش بحث کنم، سرگیجم سردرد شده بود که خیلی قابل تحمل‌تره البته. بهش گفتم اگه شناختت از من اینطوریه دیگه راحت نیستم باهات حرف بزنم چون حوصله ندارم تو این حالم بهت ثابت کنم که افسرده‌ام یا شاد.

تا دید ناراحت شدم خیلی زود عذرخواهی کرد و بعدش شروع کرد به اینکه من خیلی بهت اهمیت میدم برا همینه که اینطوری می‌بینمت عصبی و نگران می‌شم و از این حرفا. حال نداشتم جوابشو بدم فک می‌کرد از دلم در نیومده همش سعی داشت درستش کنه. بعدشم رفت کلی قرص مکمل و پودر پروتئین و کراتین! و ... گرفت و داد بهم و رفت.

ازش خیلی ناراحت نشده بودم چون واقعا حواسم نبود به خودم برا  مدت طولانی و حواسم نبود که حواسم نیس! اما خب چون بی‌حوصله بودم حس کرد خیلی ناراحت شدم.

اما یه اعتراف خطرناک می‌کنم... واقعا یه چیزیم هست (غیر از ضعف فیزیکی) ولی نمی‌دونم چرا... با وجود اینکه خیلی از زندگیم راضیم و خیلی امیدوار به آینده...

اون اتفاق خیلی تلنگرا بهم زد. دارم به خودم فک می‌کنم و تازه دارم می‌بینم که انقد نسبت به خیلی چیزا بی‌تقاوت شدم که بنظر بی‌هدف و بی‌انگیزه میام. شایدم فقط ٰبه نظرٰ نیست و در واقع هم همین باشه ولی نمیتونم بفهمم چرا...

با یه گروه از دانشگاه اومدیم یه کنفرانس. دیروز عصر بعد از برنامه‌های اصلی، به یکی از استادا که ۵ تا مدرک داره (ریاضی، فیزیک، تاریخ، فلسفه و آخری یادم نیست) گفتم هر موقع چند دیقه وقت داشتی چند تا سوال political درباره حزب‌های سیاسی کانادا بپرسم ازت. (چون یه هفته دیگه اینجا انتخاباته و بحثاش خیلی داغه). گفت شب بیا بریم راه بریم تو شهر صحبت کنیم. ساعت ده رفتیم و کلی صحبت کردیم. از جنگ جهانی اول شروع کرد و اومد جلو D: هر سوالی که ازش می‌پرسیدم چندین دهه می‌رفت قبلش تا می‌رسید به جواب. درباره ایران خیلی می‌دونست. یکی از دروس اختیاری رشته تاریخشون تاریخ ایران بوده. گاهی من در مورد سیاست‌های خودمون تند می‌شدم ولی اون خیلی منطقی متعادلش می‌کرد که همه جای دنیا همینه... (خخخ)

خلاصه برگشتیم هتل و تو لابی نشستیم و همچنان داشتیم صحبت می‌کردیم که بحث رفت سمت موفقیت چیه و زندگی ساده است یا پیچیدست و منم که اتفاقا این اواخر خیلی درگیر این بودم که بفهمم what's wrong with me، بی‌اختیار گفتم: حس می‌کنم عقبگرد کردم به نوجوانی و تازه دچار سردرگمیم که چی منو خوشحال میکنه و باید دنبال چی برم... که بعد یکمی هم در این باره حرف زدیم و من در خودم به یه سری افکاری که قبلا خودشونو نشون نمی‌دادن رسیدم. وقتی ساعتو دیدیم جفتمون شاخ درآوردیم! ساعت دو صبح بود!

حالا به یه سری چیزا مشکوکم، یه سری چیزا می‌بینم که شاید یه کککککمی مربوط باشه به این حالم.

یکیش خیلی جدی‌تر از بقیه است و درست کردنش خیلی سخته، یه شجاعت سنگدلانه می‌خواد که نمی‌دونم می‌تونم از پسش بر بیام یا نه. فلسفه من اینه که کاری که باید کرد رو انجام بدم تحت هر شرایطی... همین روزا ایشالا انجامش میدم :)

شاید بعدا در موردشون نوشتم... 



منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/

the hard time's gone away...

خیلی وقت بود که میخواستم بنویسم اما نمی‌شد اکثرا وقت و گاهی هم حوصله.

گاهی بعضی اتفاقای کوچیک و بزرگ نظرمو جلب می‌کنه و تو ذهنم می‌گم ایندفه اینو تو وبلاگم بنویسم اما اکثرا فراموش می‌شن. ولی از بین اونایی که یادمه حسم برا اولین برفه که انقد به دلم نشست، همه نگرانیم از فصل سرما تو کانادا شد یه لبخند و یه جمله: let it snow...

و اینکه با وجود لود بالای کاری و استرسای امتحان و کارای تی‌ای، تولدم چقدر روز خوبی بود. همون روز ارائه درس coding theory داشتم و با شیرنی رفتم برا ارائه و با زور قهوه خودمو بیدار نگه داشته بودم ولی ازائه خیلی خوبی شد و استاد به یکی از دانشجوها کامنت داده بود که: she changed the expectation line far away :) و لی هم انصافا سنگ تمام گذاشت برا تولدم و حسابی شرمنده کرد.

و اینکه یکی از همکلاسیام گفت که تو یه لیگ فوتبال دانشگاهیه و هر تیم ۵ تا بازیکن داره که حتما باید ۲ تاش دختر باشن و چون اینا هیچ عضو دختری ندارن اجازه ندارن بازی کنن و دارن حذف میشن و منم مرام گذاشتم و در حالیکه یه هفته بود درست نخوابیده بودم کفش ورزشی به پا کرده و رفتم تو زمین وووو شگفتی نیافریدم و هیچ کاری نکردم در واقع فقط چند تا پاس اشتباهی دادم که خودم شرمگینانه گفتم من تو کدوم تیمم؟!!! ولی خب حداقل حذف نشدن! D: 

ولی همه اینا در مقابل فشاری که روم بود بابت درس و کار و پروژه و تزم کمرنگ شد و دلتنگیم برا اینکه زودتر برم خونه بیشتر...

و بالاخره اون روز اومد :) و به خونه برگشتم! (البته با دو تا پروژه ژنتیک الگوریتم و یه گزارش کنفرانس و یه امتحان توی لیستم برای انجام تو تعطیلاتم در ایران که it sucks اما خب من هیچکدومشو غیر از اونی که ددلاینش روز پرواز برگشتم بود انجام ندادم اونم دقیقا اینطوری بود که سه ساعت تا پروازم مونده بود و باید می‌رفتیم فرودگاه، مادرم داشت چمدونمو می‌بست من داشتم کد می‌زدم و فقط یه ران ازش گرفتم و گزارش مسخره‌اشو سیو کردم و سایمیت :| واقعا از عملکردم تو ترم گذشته راضی نیستم... Dammmn! )

اما ایران! شب رسیدنم زلزله شد! من تو راه برگشت از فرودگاه تو جاده چیزی حس نکردم ولی وقتی رسیدم همه همسایه‌ها بیرون بودن و من از همه جا بی‌خبر! مادرمم نامردی کرد و گفت اومدن استقبال تو... منِ ساده‌دل هم باور کردم، رفتم با همه سلام و احوالپرسی و روبوسی که بابا چرا شرمنده کردین؟!! D: that was embaressing!!! خخخ

و دوستای نازکتر از برگ گلم رو دیدم ^_^ البته که همه جا حرف زلزله بود و آلودگی هوا و این اواخرش هم اعتراضات خیابانی! Best time to go home  

البته که همه دلتنگی‌هام برا آدما و خیابونای تهران همون اول بار که وارد خیابونا شدم و دعوای راننده تاکسی و خر تو خر رد شدن از خیابونو دیدم پرید و توی دو هفته‌ای که بودم دلم برا نظم و آرامش و خونه‌م اینجا تنگ شد ولی خب with family, it's never enough.

الان چند روزی هست که برگشتم و همه چیز داره به حال آرومش برمی‌گرده... امتحانی که مونده بود رو عالی دادم (چون به خاطر جت‌لگ دو روز ساعت ۴ ، ۵ صبح بیدار میشدم و سرحال سرحال میخوندم تا ظهر! ۱۰۰ شدم!) و الانم باید تا چند روز دیگه پروژه بازمانده از ترم قبل رو تموم کنم و ایشالا دیگه پرونده اون ترم نحس رو ببندیم و وارد ترم خوشگل جدید بشیم ^_^

استاد درس logic این ترم رو خیلی دوست دارم ^_^ یه لاتِ آلمانیه ولی خیلی جیگره، البته درس دادنشو که با دکتر اردشیر مقایسه می‌کنم واقعا احترامم به دکتر اردشیر چند برابر میشه... تازه من با دکتر اردشیر درس کارشناسی داشتم و این استاد ما مثلا داره به مقطع ارشد درس میده... بهرحال... خیلی حسم به این ترم خوبه. ایشالا دیگه مث ترم قبل نشه :)

و اینکه دیروز یه نامه دریافت کردم از طرف لی که ظاهرا پست کرده بوده به آدرس ایرانم ولی اونجا کسی تحویل نگرفته برگشته به آدرس اینجا ^_^ به فارسی نوشته بود و متنش انقدر جیگر و با مزه بود که دلم می‌خواست لپ نامه رو بکشم ^_^ چقققد گوگووولیه این پسر آخههه... ^_^

و اینکه ایشالا ایران بارون بیاد، برف بیاد، بارون بیاد، برف بیاد... 



منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/

The one when life is not a jerk

 

Everything is way better than the last semester. I am catching up with all my tasks and duties and I also have fun. I feel more close to Li and he is super-nice to me. He celebrated valentine's day for three weekends in a row and every time I was surprised and the gifts were soooo expensive that made me so uncomfortable of giving him a $10 USB . We almost spend all the weekends together and I am not getting bored at all (that is so unlike me!). Almost two months ago when I realized he is working so hard I simply said: "you should have another fun-routine activity beside work, like working out, dancing, anything". He is going to the gym regularly ever since and he took salsa classes. Last weekend he took me to his dance class and I was watching him dancing with his instructor who is an old man. I always thought I am very smart at doing physical-rhythmic movements but I figured he is way better than me. At the end of the class the tutor looked at me and said" can we use you? and I doubtfully agreed. And he turned to Li and asked: now lead her! and he did! Wow... in salsa, if the leader really knows how to lead, the other partner does not have to know much about dancing and still they would dance wonderfully ^_^ 
Two last weekends we went to an art gallery in Hamilton and there I told him I used to paint before. Next time that we met, he brought all the tools and equipment for acrylic painting, now I am spending my free times painting and that's sooo relieving! Or the other time I said I need him to give me a ride cause I want to buy a rug and I can't carry it by bus and he showed up with a rug! That's really impressive how much he cares...

The summer is coming and apparently we don't get any funding at summer (July and August) and that's a bit scary. I've started to look for jobs and I have sent out a couple of applications but I've not heard back yet. There is not much to do in this city and those few related opportunities are looking for permanent full-time workers, not a student :( yet I hope I can find something (fingers crossed).

I've started reading papers for my thesis, but I don't know what I am going to do and honestly there is not much time! I should figure something out as soon as possible. The thing is every topic that I read, just seem too ordinary to me. It's like nothing is important anymore. I know that's not true and I should correct my thoughts but still can't convince myself to pick a problem and go on.

I miss my mother sooooo much and most of the time when I am going around I imagine she is with me and I am giving her a tour and talking about the city. I would love to invite her here but she is too busy right now :( and my friends whom I've not talked with for a long time, but any time that I think about them I can imagine what are they going through and yeah... we are all busy and have life-changing decisions to make. It's a very important time for all of us. God bless us...

 



منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/

Missing the Sun

I have officially started summer by taking last exam yesterday and fortunately I got full mark. I love this course and I studied two days without even noticing that I am studying (usually it's a pain!). Anyways,... I've not still found a job, I had some interviews for computer companies but I am allowed to work 20 hours a week (since I am a full-time student), so at the moment they found out this, they just stop interviewing :(( In my applications I just mention part time, not saying anything about this very limited hours hoping that I will impress them in the interview so that they will ignore it, but so far... no success (pooofff...). I think I have to go with last option (and apparently the only option for my situation) which is cashier in walmart or drugshoppers or even tim hortons. With this new minimum wage working anywhere seems reasonable.

The winter is not going to end :( I am sick of cold weather, sick of chilly winds, sick of snow in the middle of April!, sick of cloudy sky... I am sick of my jacket! I don't wanna wear it anymore... We celebrated Spring almost a month ago and still there is not a single bloom! Oh sun..., come back to our town

Among good things that happened recently to mention, in down-town terminal, usually I see some homeless people or even some drug-dealers or beggers, long story short... it's sometimes not a beautiful place :( The other day I was waiting for the bus and I saw a homeless man carrying lot's of paintings. He has painted his pants and bags and his everything. I was staring at his bag trying to explore his painting which was really eye-catching. He noticed and I said: They are really beautiful. He came to me saying: Would you watch my stuff while I am going to washroom? and he left everything. I was watching the other paintings that some of them where at the back of a piece of cartoon or a dirty paper... He came back and said: what do you see in this one? (pointing to a painting that looked like a pupil in the center and there were vessels coming out in a curvy circular shape that to be honest I think looking at it would make you feel dizzy... I said: I see an eye and I find it very beautiful. He started to saying most people don't get it... . I said: I have a problem when I paint, my colors don't come on top of first layer and the colors mix... and I explained that my clouds are not white and 3-D because it mixes with the blue color underneath. He explained maybe the first layer is not dry enough and he grabbed a piece of box from recycle-trash can and poured white color on the palm of his hand and wet the brush with his tongue and started to paint a sky for me! I was so touched how simple he is doing it... He was using his spit to wet the brush! and his palm as a palette! And he was teaching me very patiently. At the end I thanked him a lot (though he seemed that he didn't even notice my appreciation), he said if we met another time, bring your other pants so that I paint on it and you wear it in school and advertise for me :))) I said okay but you can already teach in library or church other than painting on pants... anyways... his name was James and I never saw him again...

 

I am still seeing Li. He said that at late-summer his mother is coming to Canada to see me and bring a gift for me :D but it's not the only reason she is coming, so no pressure on me ;)

(okay, that's it for today! Happy summer (with snow



منبع: http://whispersinthenight.blogfa.com/